شعر بهار
به نام ایزد پاک که گوید تا نویسم شعر بی باک
فصل بهار می رسد / نغمه یار می رسد / گو خزان که می رود / سوی کجا می رود / ما که نشستیم بس/ پس به کجا می رود / جامه ز تن که کنده بود / جامه به تن می کند / تا بشود ز روزگار / فصل بهار بی خزان / جلوه کند به سان آب / آب گوارای تو باد / این همه وصف بی دریغ / یاد کند خدای ما / کین همه جلوه می کند / تا چه کند به حال ما ؟
حال ز حکمتت بگو / فصل بهار بی خزان / آمد و رفت این جهان / از چه خبر می دهد ؟ / فصل بهار بهانه است / تا بکند خزان ما / همیشه جلوه گاه ماه / دل بود این بهار ما / جلوه گه خزان ما / زان که تو پیش و پس کنی/ وز گنه ات تو کم کنی / دل بشود بهار ناب / همیشه جلوه گاه ماه / حال تو گر گنه کنی / بهار تو خزان شود/ جلوه این و آن شود
حال تو خود ز بر بگو / قصه عبرت جهان / بهار ناب بی کران / یا گنه ، خزان خواب
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۰/۰۱/۲۰ ساعت توسط مصطفي مزروعي (26)
|
سلام