بمناسبت سفر نیمروزه ام به تهران
شولوغ پولوغ (به لهجه اصفهانی)
دیشب ز تهرون اومدم خسته و نالون اومدم
هر چی بوگوی پکر بودم پشیمون از سفر بودم
از سر گرفته تا به پام خورد و خمیر بود همه جام
یه هفته پیش با دلخوشی گفتم به خود که چکشی
یه سری به تهرون می زنم خب همه جاشا می بینیم
سیروسیاحت می کونم آ استراحت می کونم
دلم یه قدری وا میشه از رنجی کار رها می شه
از رفقای تهرونی از خویشاقو مای جون جونی
یه دیدنی بجا کونم حاجتی دل روا کونم
خدای یکتا می دونه که پاک شدم من دیوونه
یه حاجتم روا نشد یه دردی من دوا نشد
یه تهرونی شلوغی بود شهر شلوغ پلوغی بود
هرجا که آدم پا میذاشت فقط یه زرق وبرقی داشت
اسبابی گول بود همه جاش وه تله پول بود همه جاش
خیابوناش غلغله بود کوچاش پر از ولوله بود
آدم تواونجا لول می زد ماشین و دوچرخه وول می زد
از اون همه ماشین چه سود یه تاکسی خالی نبود
صفی اتوبوس سوار شدن از اینجا بود تا جوشقون
هر کی روان تو صف می شد وقتی خوشش تلف می شد
یه اتوبوس که می رسید صد تا آدم توش می طپید
اون ماشینای پر زدود جونا را به لب رسونده بود
یه روز تو یه خیابوناش روان بودم یواش یواش
یه جیب بری جیبمو برید جیبم برید و ورمالید
یکباره اونجا لات شدم بی پول و سور و سات شدم
ساعتی نازنینمو دقیق و وقت بینمو
فروختم و با چند تومن خودما رسوندم به وطن
وقتی به منزل رسیدم این سخن از دل شنیدم
قربونی اصفهونمون شهر پرآب و نونمون
زندگی توش چه آسونه راحتی جونی انسونه
هر کی تو اون مکون داره هر چی بخواد تو اون داره
این شهری شهری زندگی جون میده بهر زندگی
" زنده یاد اکبر جمشیدی "
سلام