زمان ۱۰:۰۵ دقيقه صبح سه شنبه ۲۳ فروردين ۹۰ (همين چند روز قبل)
مكان اتوبوس واحد خط دروازه تهران - دورازه شيراز (خط رفت و آمد براي دانشگاه)

 حواسم جايي بود، درگيري كاري زيادي داشتم، سوار اتوبوس شدم. هنوز از حركت اتوبوس چند ثانيه اي نگذشته بود كه صدائي آمد: " اينجانب عادل انصاريان ، هنرمند مردمي هستم كه بوسيله نواختن آهنگ توسط شانه و پلاستيك و ضرب دف برنامه اجرا ميكنم."
 تازه از فكر بيرون آمدم و حواسم جلب شد. ديدم فرد روشندلي است كه در صندلي روبروي فسمت خانم ها نشسته است. ادامه داد:‌" شعري را تقديم ميكنم در مقام معلم" و شروع كرد به آويزان كردن كش شانه بر گوشش.
 اصلا انتظار نداشتم بدين زيبايي بنوازد. به ايستگاه اول رسيديم (روبروي ايران خودرو)، راننده اتوبوس سرش را چرخاند تا ببيند چه صدائي است. ميخواست مطمئن شود مشكلي برايش پيش نمي آيد.
دقت كه ميكردي لبخند را روي لبان مسافران ميديدي؛ خود من كه محو برنامه شده بودم. بخوبي تعجب در چشمان مسافراني كه در ايستگاه دوم (چهاراره وفائي) سوار شدند مشخص بود. اغلبشان جا ميخوردند از چنين صدائي.
 ايشان همين طور ادامه مي داد و مردم كم كم شروع به ريختن پول در كيسه اش كردند. رسيديم روبروي خيابان ميرداماد، خانمي سوار شد از آن خشكه مقدس ها، به محض بالا آمدن گفت نزن. همين جا بود كه صداي همه در آمد. البته برنامه تمام شد و پچ پچ ها آغاز. فكر كنم بحث حلال و حرامي موسيقي بود كه خانمي كه بعد مشخص شد همسر اين فرد بود گفت اشكالي ندارد، دف سنت حضرت علي (عليه السلام) است.
 حدود يك دقيقه سكوت اتوبوس را فراگرفت. آنهايي كه ميخواستند كمكي به اين فرد كنند تك تك مي آمدند و پول ميدادند. فكر كنم خيلي ها هم از لج آن خانم تصميم به پول دادن گرفتند.
  هنرمند و همسرش ايستگاه بيمارستان كاشاني پياده شدند. اتوبوس كه راه افتاد دوباره سر و صدا بلند شد. من كه نشاط و روحيه اي تازه گرفته بودم صداهايي را از عقب اتوبوس مي شنيدم. خانمي گفت: "خداوند الهي نابودشان كند كه ميخواهند هميشه مردم در غم و غصه باشند." ديگري گفت: "جوانهاي مردم را كردند لاي خاك و تا ابد ميخواهند عزاداري كنند". جمله اي كه بيشتر از همه مفهوم داشت را خانمي گفت كه دقيقا پشت سر من نشسته بود (البته طبق معمول در قسمت آقايان) " اگر ميرفت هروئين ميفروخت كسي كارش نداشت" ، " اگر از ديوار مردم ميرفت بالا كسي نمي فهميد". اينجا بود كه من ديگر نميتوانستم جلوي خنده ام را بگيرم. تجزيه و تحليل ها ي مردم و بحث و جدلهايشان باعث شده بود اتوبوس از خشكي هميشگيش درآيد. اما يك نكته مهم....
 واقعا خودمانيم مگر كاركردن آر است، آن هم شاد كردن دل مردم، ميخواهم بدانم به اين نابينا در كدام اداره و سازمان مسئوليت ميدهند كه بخواهد برود كار كند. واقعا بعضي وقت ها تنها به قاضي ميرويم.
اين ها را نمي گويم كه كسي را محكوم كنم، از جنبه هاي روانشناسي و جامعه شناسي كه بگذريم ميخواهم بدانم آيا شما هم موافقيد كه در درگاه ايزد منان خدمت به خلق از اجر و قرب بالايي برخوردار است؟ آيا قبول داريد انرژي موسيقي روي روان انسان تاثيرات مثبت ميگذارد و بهره وري را بالا مي برد؟ آيا شما هم ميدانيد زمان اعتقادات تعصبي و بدون فكر و غير عقلاني به پايان رسيده است؟ و خيلي سوال ديگر كه از آن روز به بعد ذهنم را درگير كرده است.
 راستي از اجراي برنامه فيلمبرداري كردم. چون حجمش براي دانلود زياد است، اگر تمايل داشتيد هنر ابشان را ببينيد ، دستور فرمائيد تا در دانشگاه از طریق بلوتوث برايتان ارسال كنم. از اينكه اين مطلب را مطالعه كرديد متشكرم.

.... اميدوارم براي شما هم اتاق بيفتد ......